تاريخ : ۱۳٩٢/٥/٢٩ | ۸:٤۱ ‎ب.ظ | نويسنده : هانا

 

نایت اسکین

پند و اندرز ........از امروز قراره براتون هر زور پند و اندرز بزارم..............اگه موافقیذ نظر بدید

برای دیدن پندو اندرز امروز برید ادامه مطلب


برچسب‌ها: پند های شیرین

ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٢/٥/٢٦ | ٩:٠٥ ‎ب.ظ | نويسنده : هانا

شکارچی پرنده سگ جدیدی خریده بود، سگی که ویژگی منحصر به فردی داشت.
این سگ میتوانست روی آب راه برود.
شکارچی وقتی این را دید نمی توانست باور کند و خیلی مشتاق بود که این را به دوستانش بگوید.
برای همین یکی از دوستانش را به شکار مرغابی در برکه ای آن اطراف دعوت کرد.
او و دوستش شکار را شروع کردند و چند مرغابی شکار کردند.
بعد به سگش دستور داد که مرغابی های شکار شده را جمع کند.
در تمام مدت چند ساعت شکار، سگ روی آب می دوید و مرغابی ها را جمع می کرد.
صاحب سگ انتظار داشت دوستش درباره این سگ شگفت انگیز نظری بدهد یا اظهار تعجب کند، اما دوستش چیزی نگفت.

در راه برگشت، او از دوستش پرسید آیا متوجه چیز عجیبی در مورد سگش شده است؟


دوستش پاسخ داد: آره، در واقع، متوجه چیز غیرمعمولی شدم. سگ تو نمی تواند شنا کند



برچسب‌ها: حکایت

تاريخ : ۱۳٩٢/٥/٢٤ | ٤:۳٦ ‎ب.ظ | نويسنده : هانا

دوستای گلم برای خوندن این مطلب به

ادامه مطلب برید

 {#emotions_dlg.e11}{#emotions_dlg.e11}


برچسب‌ها: راز جوانی

ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٢/٥/٢٠ | ۸:۳٧ ‎ب.ظ | نويسنده : هانا

خب ورودی های 92 توجه کنن:

چندتا نکته رو باید بدونید!

 

1- یعنی مدرسه نیست از روز اول بدون تاخیر پاشی بیای! هفته اول و دوم تق و لقه!

2- روز ثبت نام با مامانتون نرید!

3- موبایلتون سرکلاس سایلنت باشه چون همه خوابن بیدار میشن!

4- حالا اگه سهوا موبایلت زنگ خورد هول نشو,یکی یه شکری خورد حالا !

5- نمره 10 برادر بیسته! واسه نمره خودتونو حرص ندید!

 

6- سعی کنید عمه استادتونو بشناسید.


برچسب‌ها: یه ذره خنده

تاريخ : ۱۳٩٢/٥/۱۸ | ٢:٢٤ ‎ب.ظ | نويسنده : هانا

درست یه ماه پیش بود که گفتیم وای ماه رمضون اومده و باید روزه بگیریم.......

چشم رو هم گذاشتیم دیدیم شبای  قدر اومده...

تو اون شبا سعی کردیم خودمونو خدایی کنیم...

و حالا امروز روزه فطره......هوراهورا

عیده فطره و همه خوش حالیم......

اگه دقت کنید میبینید روزه برامون سخت بود ....روزای سختی گذروندیم اما الان فطره

این یعنی اینکه هر سختی یه روزی  اسون میشه....

پس مطمئن  باشید که به حق این ماه عزیز سختامون اسون میشه.......

عیددددددددددد فطر مبارکه همتون باشخقلبقلب

 


برچسب‌ها: راه و رسم عاشقی ی

تاريخ : ۱۳٩٢/٥/۱٦ | ۳:٥٧ ‎ب.ظ | نويسنده : هانا

بچه ها پست راه و رسم عاشقی میدونم طولانیه و حال ندارید بخونید.....ولی خوشحال میشم نظراتونو بدونم دربارش........ یه دنیاااااااااااا ممنون از همتون


برچسب‌ها: راه و رسم عاشقی ی

تاريخ : ۱۳٩٢/٥/۱٦ | ۳:٤٤ ‎ب.ظ | نويسنده : هانا

سلام...... دوستای گلم..............برای خوندن این مطلب به ادامه ی مطلب برید........ضرر نمیکنید...............اوهقهقههقلب


برچسب‌ها: یه ذره خنده

ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٢/٥/۱٦ | ۳:۱۳ ‎ب.ظ | نويسنده : هانا


آدم‌ها زندگی می‌کنند… انسان‌ها زیبا زندگی می‌کنند!
آدم‌ها می‌شنوند… انسان‌ها گوش می‌دهند!
آدم‌ها می‌بینند… انسان‌ها عاشقانه نگاه می‌کنند!
آدم‌ها در فکر خودشان هستند… انسان‌ها به دیگران هم فکر می‌کنند!
آدم‌ها می‌خواهند شاد باشند… انسان‌ها می‌خواهند شاد کنند!
آدم‌ها،اسم اشرف مخلوقات را دارند… انسان‌ها اعمال اشرف مخلوقات را انجام می‌دهند!
آدم‌ها انتخاب کرده‌اند که آدم بمانند… انسان‌ها تغییر کردن را پذیرفته‌اند، تا انسان شدند!
آدم‌ها می‌توانند انسان شوند… انسان‌ها در ابتدا آدم بودند!
آدم‌ها… انسان‌ها…
“آدم‌ها آدم‌اند… انسان‌ها انسان!
اما…
آدم‌ها و انسان‌ها هر دو انتخاب دارند…

اینکه آدم باشند یا انسان، انتخاب با خودشان است ”.

برچسب‌ها: اینگونه باشیم

تاريخ : ۱۳٩٢/٥/۱۳ | ٢:۳۱ ‎ب.ظ | نويسنده : هانا



شب هنگام محمد باقر - طلبه جوان- در اتاق خود مشغول مطالعه بود که به ناگاه دختری وارد اتاق او شد. در را بست و با انگشت به طلبه بیچاره اشاره کرد که سکوت کند و هیچ نگوید. دختر پرسید: شام چه داری ؟؟ طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر که شاهزاده بود و به خاطر اختلاف با زنان حرمسرا  خارج شده بود در گوشه‌ای از اتاق خوابید.
صبح که دختر از خواب بیدار شد و از اتاق خارج شد ماموران،شاهزاده خانم را همراه طلبه جوان نزد شاه بردند. شاه عصبانی پرسید چرا شب به ما اطلاع ندادی و ....
محمد باقر گفت : شاهزاده تهدید کرد که اگر به کسی خبر دهم مرا به دست جلاد خواهد داد. شاه دستور داد که تحقیق شود که آیا این جوان خطائی کرده یا نه؟ و بعد از تحقیق از محمد باقر پرسید چطور توانستی در برابر نفست مقاومت نمائی؟ محمد باقر 10 انگشت خود را نشان داد و شاه دید که تمام انگشتانش سوخته و ... علت را پرسید. طلبه گفت : چون او به خواب رفت نفس اماره مرا وسوسه می نمود. هر بار که نفسم وسوسه می کرد یکی از انگشتان را بر روی شعله سوزان شمع می‌گذاشتم تا طعم آتش جهنم را بچشم و بالاخره از
سر شب تا صبح بدین وسیله با نفس مبارزه کردم و به فضل خدا ، شیطان نتوانست مرا از راه راست منحرف کند و ایمانم را بسوزاند.
شاه عباس از تقوا و پرهیز کاری او خوشش آمد و دستور داد همین شاهزاده را به عقد میر محمد باقر در آوردند و به او لقب میرداماد داد و امروزه تمام علم دوستان از وی به عظمت و نیکی یاد کرده و نام و یادش را گرامی می دارند. از مهمترین شاگردان وی می توان به ملا صدرا اشاره نمود.


برچسب‌ها: اینگونه باشیم

تاريخ : ۱۳٩٢/٥/۱٢ | ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ | نويسنده : هانا

جانی کوچولو با پدر و مادر و خواهرش سالی برای دیدن پدربزرگ و مادربزرگ رفته بودن به مزرعه. مادربزرگ یه تیرکمون به جانی داد تا باهاش بازی کنه. موقع بازی جانی به اشتباه یه تیر به سمت اردک خونگی مادربزرگش پرت کرد که به سرش خورد و اونو کشت
جانی وحشت زده شد...

لاشه رو برداشت و برد پشت هیزمها قایم کرد. وقتی سرشو بلند کرد دید که خواهرش  همه چیزو دیده ... ولی حرفی نزد.


مادربزرگ به سالی گفت "توی شستن ظرفها کمکم کن" ولی سالی گفت: " مامان بزرگ جانی بهم گفته که میخواد تو کارای آشپزخونه کمک کنه" و زیر لبی به جانی گفت: " اردکه رو یادت میاد؟" ... جانی ظرفا رو شست


بعد از ظهر اون روز پدربزرگ گفت که میخواد بچه ها رو ببره ماهیگیری ولی مادربزرگ گفت :" متاسفانه من برای درست کردن شام به کمک سالی احتیاج دارم" سالی لبخندی زد و گفت:"نگران نباشید چونکه جانی به من گفته میخواد کمک کنه" و زیر لبی به جانی گفت: " اردکه رو یادت میاد؟"... اون روز سالی رفت ماهیگیری و جانی تو درست کردن شام کمک کرد.


چند روزی به همین منوال گذشت و جانی مجبور بود علاوه بر کارای خودش کارای سالی رو هم انجام بده. تا اینکه نتونست تحمل کنه و رفت پیش مادربزرگش و همه چیز رو بهش اعتراف کرد.

 مادربزرگ لبخندی زد و اونو در آغوش گرفت و گفت:" عزیزدلم میدونم چی شده. من اون موقع کنارپنجره بودم و همه چیزو دیدم اما چون خیلی دوستت دارم بخشیدمت. من فقط میخواستم ببینم تا کی میخوای به سالی اجازه بدی به خاطر یه اشتباه تو رو در خدمت خودش بگیرهفرشته


برچسب‌ها: اینگونه باشیم

تاريخ : ۱۳٩٢/٥/۱۱ | ٦:٠۸ ‎ب.ظ | نويسنده : هانا

 

ﺑﺎﺑﺎ : ﻣﻨﻮ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻯ ﻳﺎ ﻣﺎﻣﺎﻧﻮ؟

 

ﭘﺴﺮﺑﭽﻪ : ﻫﺮ ﺩﻭ ﺗﺎﺗﻮﻧﻮ

 

ﺑﺎﺑﺎ : ﺍﮔﻪ ﻣﻦ ﺑﺮﻡ ﺁﻣﺮﻳﻜﺎ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺑﺮﻩ ﻓﺮﺍﻧﺴﻪ ﺗﻮ ﻛﺠﺎ ﻣﻴﺮﻯ؟

 

ﺑﭽﻪ: ﻓﺮﺍﻧﺴﻪ

 

ﺑﺎﺑﺎ : ﺧﻮﺏ ﺍﻳﻦ ﻳﻨﻰ ﺗﻮ ﻣﺎﻣﺎﻧﻮ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻯ ﺩﻳﮕﻪ

 

ﺑﭽﻪ: ﻧﻪ ﻣﻦ ﻓﺮﺍﻧﺴﻪ ﺭﻭ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ

 

ﺑﺎﺑﺎ : ﺍﮔﻪ ﻣﻦ ﺑﺮﻡ ﻓﺮﺍﻧﺴﻪ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺑﺮﻩ ﺁﻣﺮﻳﻜﺎ ﺗﻮ ﻛﺠﺎ ﻣﻴﺮﻯ؟

 

ﺑﭽﻪ: ﺁﻣﺮﻳﻜﺎ

 

((:

 

ﺑﺎﺑﺎ : ﭼﺮﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍ ؟؟؟؟

 

ﺑﭽﻪ: ﭼﻮﻥ ﻗﺒﻼً ﻓﺮﺍﻧﺴﻪ ﺑﻮﺩﻡ

 

(((:

 

ﺑﺎﺑﺎ : ﮐﺼﺎﻓﻂ

 


برچسب‌ها: زنگ تفریح

تاريخ : ۱۳٩٢/٥/۸ | ٦:۱٠ ‎ب.ظ | نويسنده : هانا


برچسب‌ها: عکس های دیدنی

تاريخ : ۱۳٩٢/٥/٤ | ٢:٠٦ ‎ب.ظ | نويسنده : هانا


تست: نمره اعصاب شما چند است؟
این یک آزمون استاندارد روان‌شناسی است.
 شما باید خودتان را در هر یک از ده موقعیت زیر تصور کنید و گزینه مناسب خودتان را پیدا کنید و علامت بزنید . . .
 بعد از آن، باید نمره مناسب خودتان را در پرانتز انتهای هر گزینه بخوانید و مجموع نمرات‌تان را حساب کنید تا بفهمید که آیا شما از آن آدم‌هایی هستید که زیر فشارهای زندگی، به هم می‌ریزند و تسلیم می‌شوند یا این‌که با صبر و اعتماد به نفس، در برابر مشکلات زندگی مقاومت می‌کنید و می‌ایستید.
........................
برای انجام تست به ادامه مطلب برویدچشمک


برچسب‌ها:

ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٢/٥/٢ | ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ | نويسنده : هانا

حکایت و داستان امروز

:

 

 

بابا جان فقط پنج دقیقه ، باشه ؟

 

در یک پارک زنی با یک مرد روی نیمکت نشسته بودند و به کودکانی که در حال بازی بودند نگاه میکردند

.

زن رو به مرد کرد و گفت پسری که لباس ورزشی قرمز دارد و از سرسره بالا میرود پسر  من است

.

مرد در جواب گفت : چه پسر زیبایی و در ادامه گفت او هم پسر من است و به پسری که تاب بازی میکرد اشاره کرد...مرد نگاهی به ساعتش انداخت و پسرش را صدا زد

:...

سامی وقت رفتن است

.

سامی که دلش نمی امد از تاب پایین بیاید با خواهش گفت بابا جان فقط 5 دقیقه . باشه ؟

 

مرد سرش را تکان داد و قبول کرد . مرد و زن باز به صحبت ادامه دادند . دقایقی گذشت و پدر دوباره فرزندش را صدا زد : سامی دیر میشود برویم . ولی سامی باز خواهش کرد 5 دقیقه این دفعه قول میدهم

.

مرد لبخند زد و باز قبول کرد . زن رو به مرد کرد و گفت : شما آدم خونسردی هستید ولی فکر نمیکنید  پسرتان با این کارها لوس بشود ؟

 

مرد جواب داد دو سال پیش یک راننده مست پسر بزرگم را در حال دوچرخه

سواری زیرگرفت و کشت

من هیچگاه برای تام وقت کافی نگذاشته بودم . و همیشه به خاطر این موضوع غصه میخورم . ولی حالا تصمیم گرفتم این اشتباه را در مورد سامی تکرار نکنم . سامی فکر میکند که 5 دقیقه بیشتر برای بازی کردن وقت دارد ولی حقیقت آن است که من 5 دقیقه بیشتر وقت میدهم تا بازی کردن و شادی او را ببینم

 

.5دقیقهای که دیگر هرگز نمیتوانم بودن در کنار تاماز دست رفتهام را تجربه کنم


برچسب‌ها:

تاريخ : ۱۳٩٢/٥/٢ | ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ | نويسنده : هانا

راه و رسم عاشقی

من یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد. می توانست، اما رسوایم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد. هر آن چه گفتم باور کرد و هر بهانه ای آوردم پذیرفت. هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد

.

اما من! هرگز حرف خدا را باور نکردم، وعده هایش را شنیدم اما نپذیرفتم. چشم هایم را بستم تا خدا را نبینم و گوش هایم را نیز، تا صدای خدا را نشنوم. من از خدا گریختم بی خبر از آن که خدا با من و در من بود

.

می خواستم کاخ آرزوهایم را آن طور که دلم می خواهد بسازم نه آن گونه که خدا می خواهد. به همین دلیل اغلب ساخته هایم ویران شد و زیر خروارها آوار بلا و مصیبت ماندم. من زیر ویرانه های زندگی دست و پا زدم و از همه کس کمک خواستم. اما هیچ کس فریادم را نشنید و هیچ کس یاریم نکرد. دانستم که نابودی ام حتمی است. با شرمندگی فریاد زدم خدایا اگر مرا نجات دهی، اگر ویرانه های زندگی ام را آباد کنی با تو پیمان می بندم هر چه بگویی همان را انجام دهم. خدایا! نجاتم بده که تمام استخوان هایم زیر آوار بلا شکست. در آن زمان خدا تنها کسی بود که حرف هایم را باور کرد ومرا پذیرفت. نمی دانم چگونه اما در کمترین مدت خدا نجاتم داد. از زیر آوار زندگی بیرون آمدم و دوباره احساس آرامش کردم. گفتم: خدای عزیز بگو چه کنم تا محبت تو را جبران نمایم

.

خدا گفت: هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان در همه حال در کنار تو هستم

.

گفتم: خدایا عشقت را بپذیرفتم و از این لحظه عاشقت هستم. سپس بی آنکه نظر خدا را بپرسم به ساختن کاخ رویایی زندگی ام ادامه دادم. اوایل کار هر آن چه را لازم داشتم از خدا درخواست می کردم و خدا فوری برایم مهیا می کرد. از درون خوشحال نبودم. نمی شد هم عاشق خدا شوم و هم به او بی توجه باشم. از طرفی نمی خواستم در ساختن کاخ آرزوهای زندگی ام از خدا نظر بخواهم زیرا سلیقه خدا را نمی پسندیدم. با خود گفتم اگر من پشت به خدا کار کنم و از او چیزی در خواست نکنم بالاخره او هم مرا ترک می کند و من از زحمت عشق و عاشقی به خدا راحت می شوم. پشتم را به خدا کردم و به کارم ادامه دادم تا این که وجودش را کاملاً فراموش کردم. در حین کار اگر چیزی لازم داشتم از رهگذرانی که از کنارم رد می شدند درخواست کمک می کردم. عده ای که خدا را می دیدند با تعجب به من و به خدا که پشت سرم آماده کمک ایستاده بود نگاه می کردند و سری به نشانه تاسف تکان داده و می گذشتند. اما عده ای دیگر که جز سنگهای طلایی قصرم چیزی نمی دیدند به کمکم آمدند تا آنها نیز بهره ای ببرند. در پایان کار همان ها که به کمکم آمده بودند از پشت خنجری زهرآلود بر قلب زندگی ام فرو کردند. همه اندوخته هایم را یک شبه به غارت بردند و من ناتوان و زخمی بر زمین افتادم و فرار آنها را تماشا کردم. آنها به سرعت از من گریختند همان طور که من از خدا گریختم. هر چه فریاد زدم صدایم را نشنیدند همان طور که من صدای خدا را نشنیدم. من که از همه جا ناامید شده بودم باز خدا را صدا زدم. قبل از آنکه بخوانمش کنار من حاضر بود. گفتم: خدایا! دیدی چگونه مرا غارت کردند و گریختند. انتقام مرا از آنها بگیر و کمکم کن که برخیزم

.

خدا گفت: تو خود آنها را به زندگی ات فرا خواندی. از کسانی کمک خواستی که محتاج تر از هر کسی به کمک بودند. گفتم: مرا ببخش. من تو را فراموش کردم و به غیر تو روی آوردم و سزاوار این تنبیه هستم. اینک با تو پیمان می بندم که اگر دستم را بگیری و بلندم کنی هر چه گویی همان کنم. دیگر تو را فراموش نخواهم کرد. خدا تنها کسی بود که حرف ها و سوگندهایم را باور کرد. نمی دانم چگونه اما متوجه شدم که دوباره می توانم روی پای خود بایستم و به زودی خدای مهربان نشانم داد که چگونه آن دشمنان گریخته مرا، تنبیه کرد

.

گفتم: خدا جان بگو چگونه محبت تو را جبران کنم

.

خدا گفت: هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان بی آنکه مرا بخوانی همیشه در کنار تو هستم

.

گفتم: چرا اصرار داری تو را باور کنم و عشقت را بپذیرم

.

گفت: اگر مرا باور کنی خودت را باور می کنی و اگر عشقم را بپذیری وجودت آکنده از عشق می شود. آن وقت به آن لذت عظیمی که در جست و جوی آنی می رسی و دیگر نیازی نیست خود را برای ساختن کاخ رویایی به زحمت بیندازی. چیزی نیست که تو نیازمند آن باشی زیرا تو و من یکی می شویم. بدان که من عشق مطلق، آرامش مطلق و نور مطلق هستم و از هر چیزی بی نیازم. اگر عشقم را بپذیری می شوی نور، آرامش و بی نیاز از هر چیز

...

 

خدایا همشه دوستت دارم

..

لبخندهر آنچه شکر نعمتت را بجا آورم کم است

نظر بدید خوشحال میشمفرشتهفرشته


برچسب‌ها: راه و رسم عاشقی ی

تاريخ : ۱۳٩٢/٥/۱ | ۳:٥۱ ‎ب.ظ | نويسنده : هانا

لطفا برای دیدن ادامه ی عکس ها به ادامه مطلب بروید ونظر بدهید


برچسب‌ها: عکس های دیدنی

ادامه مطلب